کمک کردن مارتیا به مادر جون
راستی خاله جون همان روز که گفتم باهم خندیدیم چند ساعت قبلش یعنی ٩٢.١٠.٢٦ عصر وقتی تنها پیش ما بودی و طبق معمول بدنبال فضولی و به هم ریختن رفتی تو آشپزخونه خلاصه کلی همه کشوها رو به هم ریختی و یکی از ظرف های شکر را ریختی زمین که صدای مادرجونت بلند شد و گفت پسرم این چه کاریه حالا برو نپتون بیار تا جمع کنم و تو مثل یه پسر بزرگ گوش دادی و بعد رفتی جارو دستی که از خودت بلندتر بود رو کشون کشون آوردی و دادی دست مادرجون و اون هم حسابی بوست کرد و قربون صدقه ات رفت بعد گفت این که نپتون نیست پس برو خاک انداز بیار که خوابیدی زمین زیر ظرفشویی و دستتو دراز کردی تا خاک انداز برداری و چون دستت نرسید آنقدر هه هه گفتی تا مادر جون اومد برات درآورد و ما تو حیرت موندیم که تو از کجا جای وسایل را می دانستی و فهمیدی که چطوری باید ریخته هات و جمع کرد پس نگو کوچولوها همیشه حواسشون به همه کس و همه چیز هست


کمک کردن مارتیا به مادر جون
